تبليغاتX
دوستت دارم سمیرا گل من

دوستت دارم سمیرا گل من

24 ساعت از زندگی دخترا و پسرا

 اول دخترا

5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..:girl_sigh:

6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .:27:

7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!batting eyelashes

8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و…:pinkglassesf:

9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش):1:

10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .time out

11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .thumbs up

12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … ):5:

1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .hee hee

2 ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!:32:

3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!:flowerysmile:

4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.sigh

5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.:*:84:*:

6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.:6qwup3:

7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش. :winksmiley02:

8 غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.:consoling1:

9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی):smil4337dd8b9eb25:

10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!:girl_sigh:

2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.dancing

5 صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!:32:!!!!

 

دخترا لطفا خودشون رو کنترل کنند و 24 ساعت از زندگی پسرا

 

و پسرا

 

8 صبح: تو رخت خواب…..yawn

9 صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….:6qwup3:

10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)praying

11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)not worthy

12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال  199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!:261:

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم  ساسانم بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….ساسااااااااااااااااان(پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم  پاشو دیگه پرتش میکنه:32:

2 ظهر:ماماااااااااااااان …..ناهار:*:84:*:

3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟oh go on

4عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟hee hee

5 عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن):2:

6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر 10 ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش 2ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد…):31:

7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …:pinkglassesf:

8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!:44:

9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..:41:

10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…hee hee

2شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)drooling

:smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke::smoke:

+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

 

 اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زهمین گرد است.batting eyelashes

دومین پیام از ماهواره اميد: خورشید بدور زمین میچرخد

سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست

چهارمين خبر از ماهواره اميد من خسته شدم دارم بر ميگردمwhew!

پنجمين پيام از ماهواره اميد دريافت شد: من بايد اينجا چيکار کنم؟

ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.! on the phone

هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است

هشتمین پيام ماهواره اميد به زمين: بنزينم تموم شده کارت سوخت بفرستيدnot worthy

نهمین پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخرم نكنيدno talking

دهمين پيام ماهواره اميد : دارم سقوط ميکنم، زير پامو خالي کنين

یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!rolling on the floor

دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.

سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که از مرقد... می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسمnail biting

به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنندoh go on

ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.hee hee

در پي پرتاب موفقيت آميز ماهواره اميد و دستيابي ايران به تكنولوژي فضايي ، نام كهكشان راه شيري به بزرگراه شيخ فضل الله نوري تغيير يافتdancing

پس از قرار گرفتن امید در فضا به ناهید و زهره اخطار داده شد حجاب خود را رعایت کنندI don't want to see

لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر دادdrooling

ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد
بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستادbring it on

ماهواره اميد از مدارخارج شده است وفقط به دور سياره زهره مي چرخد واين پيام هارا ارسال ميكند؛الهي دورت بگردم،جيگر چند سالته؟ rolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floorrolling on the floor rose

 

احمدی نژاد و مریخ

ماهواره ایرانی حامل پیام احمدی نژاد با موفقیت در مدار زمین قرار گرفت

زمان: ساعاتی پس از قرار گرفتن ماهواره در مدار زمین

مکان: مرکز مطالعات فضایی مریخ ...

ماهواره ایرانی حامل پیام احمدی نژاد با موفقیت در مدار زمین قرار گرفت

 

زمان: ساعاتی پس از قرار گرفتن ماهواره در مدار زمین

مکان: مرکز مطالعات فضایی مریخ

 

مریخی 1: اینجا را ببین یک سیگنال ناشناخته از فضا دریافت کردم

مریخی2: ببینم …… انگار یه پیام صوتیه براش یه جواب بفرست

مریخی1: به جواب ما واکنش نشون داد احتمال داره یه موجود هوشمند باشه

صدای احمدی نژاد شنیده می شود: الله اکبر الله اکبر الله اکبر این صدای انقلاب ایران است این صدای دولت مهرورز است……

لحظاتی بعد با تلاش مریخی ها تصویر احمدی نژاد روی مانیتور ظاهر می شود. او با عرق گیر و زیر شلواری مقابل وب کم نشسته و به لپ تاپ خیره شده

مریخی 2: این تصویر را انالیز کنید ببینیم این چیه

مریخی 1: انالیز اینها را نشون میده: قد 75 سانتیمتر، دارای پوشش ناقص پشم در سطح بدن و برخی نواحی صورت، حجم مغز نامشخص

مریخی2: زیاد تکامل یافته به نظر نمیرسه

مریخی 1: موجود ناشناخته اگه صدامو میشنوی جواب بده یک مریخی صحبت می کنه

احمدی نژاد: الله اکبر … الله اکبر ….. اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن ولیا و حافظا و ……

مریخی 2: برو سر اصل مطلب

احمدی نژاد: اصل مطلب اینه که ما امادگی داریم ارزشهامون را به مریخ صادر کنیم اگر هم بخواهید راه و چاه زمین را بهتون نشون میدم که بفهمید اینجا کی  به کیه. من محمود هستم میشه گفت روی کره زمین موجود مهمی به حساب میام …….

مریخی1: ما از زمین یک مقدار اطلاعات کلی داریم ولی شما هم اگر بتونید بیشتر ما را روشن کنید ممنون میشیم

احمدی نژاد: الانه روشنت می کنم. ببین جانم روی زمین کلن دو تا نیمکره هست که اون نیمکره غربیش چیز زیاد جالبی نیست و اصلن اون را بزارید کنار، توی نیمکره شرقی هم یکی دو تا کشور نسبتن خوب مثل چین و روسیه هست ولی اصل کاری ایرانه البته نه همه اش، بیشتر قسمت خوبش به قم و جمکران و یه قسمت از تهران که حوالی میدون پاستوره مربوط میشه نمی دونم اونجاها را بلدین یا نه ……

مریخی 2: با این حساب روی کره زمین کلی فضا هدر رفته

احمدی نژاد: همینطوره. اصلن کل مشکل تمدن بشری از همین جا ناشی میشه. اگر همه دنیا توی قم بود یا بر عکس دیگه دنیا گلستان میشد و ما مشکلی نداشتیم ولی جای نگرانی نیست اگه من 4 سال دیگه هم رییس جمهور باشم برای اون هم برنامه دارم اول مشکلات جهان را حل می کنم بعد میایم سراغ شما و ارزشهامون را بهتون صادر می کنم

مریخی 2: این ارزشها چیه که هی میگی؟

احمدی نژاد: ببینید پیاده کردن ارزشها کار سختی نیست فقط باید طرح تفکیک را پیاده کنید نزارید کسی چکمه بپوشه یا دنبال مدهای مبتذل غربی بره و زنها حجابشون را رعایت کنن و …..

مریخی 2: حجاب چیه؟

احمدی نژاد: یعنی زنها باید موهاشون را بپوشونن

مریخی 1: مریخیها مو ندارن به جاش ما یه خرطوم روی سرمون داریم بعدش هم ما زن نداریم تک جنسیتی هستیم

احمدی نژاد: خب فرقی نمیکنه مردها هم باید خرطومشون را بپوشونن

مریخی 1: ببین محمود جان وقتی میگم تک جنسیتی یعنی مرد هم نداریم. وقتی موجودی دو جنسیتی نباشه دیگه تقسیم بندی زن و مرد معنا پیدا نمیکنه

احمدی نژاد: خیلی بد شد اینجوری پیاده کردن ارزشها یه کم سخت میشه ولی نگران نباشید حتمن براش راه حلی پیدا میشه شاید مثلن بشه اول دو تا جنس ایجاد کرد بعد جداشون کرد یا …….

مریخی 2: حالا شما چه اصراری داری ارزشهای خودت را توی مریخ پیاده کنی؟

احمدی نژاد: خب اخه شما نمی دونید این ارزشها چقدر خوبه. ببینید ارزشها نشون میده چی خوبه چی بد. هر چیزی بر اساس اینکه کی و به چه منظوری ازش استفاده کنه میتونه خوب یا بد باشه یا حتی چیزی که یه زمانی خوب بوده بعدن بد بشه و بر عکس در نتیجه فهمیدن اینکه چی خوبه چی بد کار هر کسی نیست و فقط یه نفر اون را میفهمه که اون را به دولت میگه و دولت هم باید مردم را ارشاد کنه که اونجوری رفتار کنن

مریخی 2: مرسی ولی نیازی نیست شما تو زحمت بیوفتی توی مریخ به استثنای افراد زیر 18 سال بقیه خودشون میفمن چی خوبه چی بده

احمدی نژاد: خب اوضاع روی زمین یه کمی متفاوته اینجا نفهمیدن ادمها کمی بیشتر طول میکشه یعنی تقریبن تا اخر عمر و حکومت وظیفه داره مراقبشون باشه….  ببینید ما غیر از حجاب ارزشهای دیگه هم داریم خب  حالا میگم بزارید یه کم ارزشهامون را به عنوان اشانتیون صادر کنیم اگه خوشتون امد بقیه اش را هم صادر می کنیم

مریخی 2: نه اقا ممنون این چیزها به درد ما نمیخوره

احمدی نژاد: شما هم که مثل روشنفکرهای امریکایی حرف می زنید البته تعجبی هم نداره من روی زمین هم تنها هستم حالا فهمیدم توی کهکشان راه شیری هم تنها هستم اینجا هم فقط یکی مثل فاطمه رجبی من را درک میکنه که یه تنه در برابر حجمه فرهنگی دشمنان ایستاده اصلن امریکا و اروپا یک طرف رجبی هم یک طرف

مریخی 1: این رجبی چیه؟ کشوره؟

احمدی نژاد: نه یعنی آره … همونطور که امام فرمود ” بهشتی یک ملت بود ” بر همین اساس رجبی هم یک کشور بود یا هست

مریخی 2: کنجکاو شدم میشه تصویر رجبی را برای ما بفرستید ببینیم چیه؟

احمدی نژاد: آره اتفاقن عکس ایشون را روی لپ تاپم دارم الان براتون سند می کنم

مریخی 2: این تصویر را انالیز کنید ببینیم چی دستگیرمون میشه

مریخی 1: نتیجه انالیز نشون میده رجبی عبارت است از یک توده مشکی که یک دماغ ازش بیرون زده

مریخی 2: خب اون توده مشکی که هیچ هرچی هست باید توی همون دماغ باشه

احمدی نژاد: راستی این را هم بگم که تازگیها استکبار جهانی یه زن ایرانی بی حجاب را فرستاده بود اونجاها طرف شما گفتم یه وقت اگر دیدیدش گول نخورید فکر کنید زن ایرانی اون شکلیه ها. الگوی ما همین خانم رجبیه که دیدید. انشا الله تا چند سال دیگه خانم رجبی را به عنوان اولین زن ایرانی ارزشی میفرستیم مریخ تا این توطئه هم خنثی بشه

مریخی 2: خب هر وقت امد قدمش روی چشم خیلی از اشناییتون خوشحال شدم ما هم دیگه با اجازه اتون رفع زحمت کنیم

احمدی نژاد: ااا ِ …. کجا؟ صبر کن تازه داشتیم اشنا میشدیم ….. میگم این ارزشها …. الو ….. الو …….. بابا لااقل یه عکسی چیزی از خودتون برام میفرستادید الان کی حرف من را باور می کنه؟ …….این هم میشه مثل هاله نور ……..بخشکی شانس …..

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

 

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ... 
 

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 

 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 

 بیرون بردن زباله 1000 تومان 

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

 

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

 

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

 

مامان ... دوستت دارم

 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

 

 

قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.

بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...

کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

 

 

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان  نه 12.000 تومان  !!!

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت 5 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

روشی واسه پیدا کردن دوست !!!!!!!!!!!

در اين روش شما بايد به باباتون گير بديد كه يك عدد سيم كارت و يك عدد گوشي براتون بخره.

خوب هرجوري كه شد بالاخره باباهه رو راضي كرديد كه براتون بخره. خوب الان ديگه شما مبايل داريد.

مبايله رو دستتون ميگيريد و يه شماره مبايل ديگه روباهاش ميگيريد( واسه اينكه تقلب هم نشه چشاتون

رو ببنديد و بعد دست بذاري رو شماره ها). يه دونه زنگ كه خورد زود قطش كنيد تا اوني كه مزاحمش

شديد خودش بهتون زنگ بزنه. خوب اولين شماره رو كه گرفتي و يه دونه زنگ خورد و تو قطش كردي

ميبيني كه مبايلت داره زنگ ميخوره، با كمال خونسردي جواب ميدي: بله، بفرماييد. اگه يكي گفت: ننه

جون شما بوديد كه به من زنگ زدي، اصلا نارحت نشو چون هنوز وقت داري و تنها چيزي هم كه زياده شماره س ، پس بهش بگو نه ننه جون من نبودم. دوباره چشاتو ببند و دست بذار رو دكمه ها. يه دونه زنگ كه خورد زود قطعش كن. خوب حالا نوبت اين يكيه كه بهت زنگ بزنه. خدا كنه اين ديگه همون كسي

باشه كه منتظرشي. همون شماره بهت زنگ ميزنه، تا ميخواي بگي الو، يه دختر از اون ور شروع ميكنه

به بد وبيراه گفتن، آقاي محترم چند بار بگم زنگ نزنيد، من از شما خوشم نمياد، اگه يه دفعه ديگه مزاحم

بشي به داداشم ميگم. ( مثل اينكه اين حالش از تو بدتره اصلا نميذاره تو حرف بزني ). اينبار بدون اينكه

حرفي بزني گوشي رو قطع ميكني. اينبار قبل از اينكه دست بذاري رو شماره ها رو گوشيت يه دعا بخوني

بد نيست شايد نتيجه داد. چشاتو ميبندي و يه شماره ي ديگه رو ميگيري. بعد از چند دقيقه همون شماره بهت زنگ ميزنه. تا ميگي الو، بابات بهت ميگه خجالت نميكشي زنگ ميزني و قطعش ميكني، مبايل برات

خريدم كه مزاحم خودم بشي. كم نياري آ به بابات بگو: صدبار به اين مامان گفتم كه گوشي منو بي اجازه

ورنداره، الان ميرم به مامان ميگم كه ديگه مزاحمت نشه. خوب اين يكي رو هم قطع ميكني. مثل اينكه دعا

رو اشتباهي خونده بودي( دعاي نيكي به پدر و مادر رو خونده بودي ). ديگه بهتره با چشماي باز شماره

رو بگيري. دست ميذاري رو دكمه ها و يه زنگ كه خورد قطعش ميكني. همون شماره بهت زنگ ميزنه.

تا ميگي الو، يه صدا  از اون ور بهت ميگه ببخشيد شما با اين شماره تماس گرفتيد( انگار هموني

كه ميخواستي پيدا شد). مثل يه خانم یا آقای  با شخصيت ميگي نخير، راستش من اونقد سرم شلوغه كه وقت نميكنم

اصلا به مبايلم نگاه كنم چه برسه به اينكه مزاحم كسي بشم، راستش من نويسندگي ميكنم، شعر هم ميگم،

يه پيانو هم گوشه ي خونه افتاده كه بعضي وقتا يه دستي ميكشيم رو دكمه هاش. خلاصه تا ميتوني از اين

دروغا سرهم ميكني، كه طرف بدونه شما چه خانم یا آقای  باكلاسي هستي.( بيچاره، نميدونه كه اصلا بلد نيستي

خودكار رو دستت بگيري چه برسه به اينكه بخواي نويسندگي كني، نميدونه، كه فرق بين شعر و حكايت رو

هم نميدوني، نميدونه، اصلا بلد نيستي كه موسيقي با چه "سي" نوشته ميشه). بعد از اينكه همه حرفات تموم شد، ديگه لازم نيست كه تو هيچ حرفي بزني چون اون داره وقت قرار بعدي رو مشخص ميكنه.

 

دیدی چقد راحت تونستي دوست پسر یا دوست دخترت رو پيدا كني!   

 

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

چهلچراغ خونه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

می گويند زن، چراغ خانه است. لابد شنيده ايد که در همين راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند

و بعضی ها طرفدار”صرفه جويی در مصرف برق“!

با اين حساب می شود اين تعاريف را نيز ارائه داد:

* دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گويند.)

تحقيقات نشان داده اين لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتيله گردسوز) می باشد.

که در شرايط اضطراری، روشنايی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و يک فوته!)

* معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتيک بودن قضيه!)

* همسر موقت:
لامپ کم مصرف!

* همسر دائم:
همان چراغ خانه.

* همسر مطلقه:
لامپ سوخته!

* همسر ايده آل:
چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزويی بکنيد
از او طلب فرشته خويی بکنيد
يک دانه بس است زن، مگر نشنيديد
“در مصرف برق صرفه جويی بکنيد”؟!

* سوال کنکور ۸۸:
هدف وزارت نيرو از ايجاد خاموشی های اخير چیست؟
۱. يادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!
۲. دريافت ماليات بر همسر!
۳. چند دقيقه سکوت نوری(!) به احترام بنياد ارزشمند خانواده!
۴. آيا شما هم شنيده ايد که لذت خانواده داشتن(!) در تاريکی چند برابر می شود؟

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

50 روش حال گیری ساسان و سمیرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روش ۱: روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! ﴿این روش برای افرادی که غیر از سادیسم، رگه‌هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه!  
رو ش ۲: .چون هنوز کم سنی نمی تونم بگمت( بد آموزی داره!!!!!!).............................................
 
روش ۳: وقتی می‌خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین


 روش ۴: وقتی از کسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین 

 
روش ۵: کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنین 


روش ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین 


روش ۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین 


روش ۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنین 


روش ۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنین 


روش ۱۰: از بستنی فروشی بخواین که اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه 


روش ۱۱: در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین 


روش ۱۲: به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین


روش ۱۳: وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه‌های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین 


روش ۱۴: وقتی با بچه‌ها بازی فکری می‌کنین سعی کنین از اونها ببرین 


روش ۱۵: موقع ناهار توی یک جمع، جزئیات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین 


روش ۱۶: ایده‌های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین 


روش ۱۷: بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچکدوم جالب نیست و سریع خارج بشین 


روش ۱۸: شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین 


روش ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین

 
روش ۲۰: وقتی کسی لباس تازه می‌خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته 


روش ۲۱: صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین 


روش ۲۲: روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین 


روش ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می‌بینین بگین چقدر پیر شده 


روش ۲۴: وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می‌کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود 


روش ۲۵: چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین

 
روش ۲۶: بادکنک بچه ها‌رو بترکونین 


روش ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین 


روش ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می‌کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد 


روش ۲۹: بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین 


روش ۳۰: کلید آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این روش هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره 


روش ۳۱: ایمیل‌های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین

 
روش ۳۲: توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین 


روش ۳۳: هر جایی که می تونین، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش یا کفش دوستتون بهتره 


روش ۳۴: حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین 


روش ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین 


روش ۳۶: دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین 

 
روش ۳۷: عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین 


روش ۳۸: پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین 


روش ۳۹: با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین 


روش ۴۰: شیشه های سس گوجه‌فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین 


روش ۴۱: موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین 


روش ۴۲: توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهای دهان بسته بذارین  


روش ۴۳: شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین 


روش ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین 


روش ۴۵: توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین 


روش ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل‌ها رو عوض کنین 


روش ۴۷: یکی از پایه‌های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین 

 
روش ۴۸: توی مهمونی‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه 


روش ۴۹: چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین 

 
روش ۵۰: ورقهای جزوه ۳۰۰ صفحه‌ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی‌پاتی بذارین، یه بر هم بزنین، بعد بهش پس بدین

+ نوشته شده در  87/11/02ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

ماجرای زوج جوان و مرد زن ذلیل !

زن : ببینم حقوق این ماهت رو چیكارش كردی؟ هان؟
مرد : راستش، راستش ... الان میگم!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

باحال ترین رمان دنیا

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب .

. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان ساسان وسمیرا, شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند Smile
+ نوشته شده در  87/09/15ساعت 7 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

داستان واقعی یه عشق

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید:

"من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد"   

+ نوشته شده در  87/08/30ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

آرزوهاي عجيب و غريب يك بنده خدا ! (طنز)


يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
- چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مي گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

دوستت دارم سمیرا گل من

چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه سمیرا گلم یکی دوستت دارم     

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

ذکاوت دخترونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!

او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"

+ نوشته شده در  87/07/27ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

خودتون بگین

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است
  

+ نوشته شده در  87/07/19ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

داستانی کوتاه ولی عاشقانه

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

داستان جالب

دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد  روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود  .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست ."خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود واوراخوشحال کند .داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .اما آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين  جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .استادگفت:  احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري  بزني مرا خبر کن .اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:فراموش نکنم که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي  ممنونم.هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .استاد نشست وشعري سرود:

دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز

اما دستاني دارم به غايت تهي

کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود

خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.

اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم.

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

خصوصيات دانشجوهاي کشورهای مختلف

ژاپن: به شدت مطالعه مي کند و براي تفريح ربات مي سازد!

مصر: درس مي خواند و هر از گاهي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلي مي شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي کند. سپس ماجراهاي عاشقانه واکشني(ACTION) پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم عروسي مي کنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود!

عراق: مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد ودر صورت زنده ماندن درس مي خواند!

چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد!

اسرائيل: بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است او دوره کامل آموزشهاي رزمي و کماندويي را گذرانده! مادرزادي اقتصاد دان به دنيا مي آيد!

گينه بي صاحاب!: او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبيله اي درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد و همينطور بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري امريکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس مي خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد!

اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيکاري بين کلاس؛ چند نفر از قبيله توتسي را مي کشد!

انگليس: نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره کواترناري!! منقرض مي شود ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند!

ايران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومي چرت مي زند و سر کلاس اختصاصي جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید.
  

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

انواع ویتامین های عشق

ویتامین B1 مخصوص خانمها !
اين نوع ویتامین را خانمهاي محترم مصرف کنند : به همسرتان توجه کنید

به پاهای عضلانی، به سینۀ فراخ و مردانه اش، به لبخند زیبایش، به شانه های پهنش، به دستان بزرگ و مردانه اش، به چشمان خوش حالتش، به صدای پرطنین اش و به طور کلی به هر ویژگی و صفتی که از او مرد می سازد، توجه کنید. اغلب مردان دوست دارند که از مردانگی آنها تعریف و تمجید شود و آنها تشنه ي تعریف و تمجید شما هستند. وقتی مردی تحسین شود، مایل است به سرعت به آن پاسخ دهد. به او بگویید که چه همسر با قدرت و خوبی دارید و از اینکه شوهر شماست چقدر خوشحالید و چقدر خوش اقبالید. به شوهرتان بگویید او را در همین گونه که هست، دوست دارید و دیگر اینکه او را در دنیا با هیچ مرد دیگری حاضر نیستید عوض کنید.

ویتامین A1 مخصوص آقایان !
اين نوع ویتامین را آقایان محترم مصرف کنند : همسرتان را با زنان دیگر مقایسه نکنید

هیچ موقع خانمتان را با زني دیگر، بویژه مادرتان، زن سابقتان یا نامزد قبلی تان مقایسه نکنید. هرگز دربارۀ سایر روابطی که قبلا احتمالا داشته اید، مشتاقانه و با حسرت حرف نزنید. با این اعمال شما عدم امنیت را در جایی که نباید باشد، ایجاد می کنید. مردی که می خواهد گذشته را دوباره زنده کند، به سوی دردسر می رود.به خاطر داشته باشید همسرتان می خواهد در زندگی شما مقدم ترین فرد باشد. وقتی شما الگویی را مثال می زنید مانند مادرتان، همسر قبلی تان، دخترخاله تان، آنطور احساس کردن برای او خیلی سخت است. او باور می کند که باید دقیقا عین آن الگو عمل كرده، و از آن پیروی کند. هر زنی دوست دارد بابت توانائیهای خودش مورد تحسین قرار گیرد. به او اجازه دهید همان زن شایسته ای باشد که هست. بدانید که اگر به هر کس آزادی بدهید که خودش باشد او بهترین فرد می گردد

ویتامین B2 مخصوص خانمها !
اين نوع ویتامین را خانمهاي محترم مصرف کنند : شوهرتان را بابت کارهایی که انجام می دهد تحسین کنید

به طور مثال اگر او اتومبیل را تعمیر می کند به او بگویید چقدر خوش اقبالید که همسری را دارید که از استعداد و تواناییهای مکانیکی تا این حد بالا برخوردار است. اگر او با بچه ها بازی می کند، به او بگویید بچه ها چقدر خوشبختند که پدری چون تو دارند. اگر او اهل ورزش است به او بگویید چقدر عالی است که مردی با هیکل متناسب دارید و به ورزش کردن اهمیت می دهد. اگر او شما را در رفاه گذاشته است به او بگویید در رؤیاهایتان هم نمی گنجید شیوۀ زندگی را که او برایتان فراهم آورده است داشته باشید

ویتامین A2 مخصوص آقایان !
اين نوع ویتامین را آقایان محترم مصرف کنند : عشق خود را نسبت به همسرتان اثبات کنید

زنها از شما مردها می خواهند، عشق خودتان را به گونه ای محسوس و مملوس نشان دهید. در واقع، عشق را هر روز و از راههای کوتاه باید بر زبان آورد و نشان داد. خرید هدیه های کوچک و تقدیم آن به شکلی خوشایند می تواند جالب و زیبا باشد. مثلا شما می توانید یک بسته شکلات بزرگ بخرید و به آن یادداشتی ضمیمه کنید، بدین مضمون: "تقدیم به همسر بی نظیرم که همیشه به من خوبی و عشق می دهد."هدیه هایی که خانمها دوست دارند شوهرانشان به آنها تقدیم کنند بدین قرارند: گل، کارت پستالهای زیبا همراه با دست خط خودتان، عطر، جواهرات، مجسمه های زیبا، کیف، لباس، بسته های شکلات (کاکائو های تخته ای)، تلفن موبایل، ساعت مچی و اگر خیلی پولدارید ماشین های مدل بالا!.... اگر امکان پیچیدن هدیه نيز وجود دارد، حتما آن را با کادوهای رنگی زیبا بسته بندی کنید.. در مشاوره های خصوصی مان زمانی که با مراجعان صحبت می کنیم و می گوییم که این تکنیکها را به کار برید، خانمها می گویند که خیلی دوست داریم دقیقاً شوهرمان این کارها را برایمان انجام دهد ولی شوهرمان می گوید این مسخره بازیها و این بچه بازیها دیگر چیست؟ پس این لباسهایی که پوشیده اید چه کسی برایت خریده است؟ یا خرج خانه را چه کسی می کند؟ آقایان، قبول داریم که به طور غیرمستقیم برای خانمتان خرج می کنید ولی وقتی که او خودش اشاره کند که به چه چیزهایی نیاز دارم و با هم بروید بخرید این روش او را دچار هیجان نمی کند. شما زمانی می توانید او را غافلگیر کنید که خودتان بدون اطلاع او، برایش هدیه های مختلف بخرید و در مواقعی که انتظارش را ندارد به او تقدیم کنید. بعضی از مراجعان مرد نیز می گفتند که این روشها مربوط به دوست پسرها و دوست دخترهاست و زندگی زناشویی فرصتی برای اجرای این تکنیکها و مسخره بازیها نمی گذارد! ولی ما به شما آقایان می گوییم که این کتاب را دقیقاً برای شماها که فکر می کنید زندگی چیز دیگری است نوشته ایم، زیرا اگر این روشها را به کار نبرید یا مرتباً باید ناله ها و شکوه های همسرتان را بشنوید و یا اینکه خودتان تاوان هزاران مسئله ای را که بعداً برایتان پیش می آید را بپردازید!

ویتامین B3 مخصوص خانمها !
اين نوع ویتامین را خانمهاي محترم مصرف کنند : حمامی گرم و نرم برایش آماده کنید

حمام را تمیز و آماده کنید. حوله ي تمیز، صابون خوشبو و شامپوهای عالی تهیه کنید، سپس وان حمام را پر از آب گرم و حباب صابون کنید. از او تقاضا کنید که استحمامی دلچسب انجام دهد. هنگام استحمام از او با نوشیدنیهای خوش طعم و موردعلاقه اش پذیرایی کنید.


ویتامین A3 مخصوص آقایان !
اين نوع ویتامین را آقایان محترم مصرف کنند : زنان نیاز به صحبت کردن دارند

شوهری که یاد می گیرد هر روز وقت صرف کند و با زن خود حرف بزند و به صحبتهای او گوش دهد، قلب او را برای همیشه تسخیر می کند. از دیدگاه ما: "اگر خانمها و آقایان روزی٢٠ دقیقه با هم صحبت کنند، درِ طلاق را برای همیشه به روی خودشان می بندند. مردی که نیاز زن را برای صحبت کردن نادیده می گیرد، همسری مهربان و عیبجو پیدا خواهد کرد.
وقتی او به شما غُر می زند و لحظه ای آرامتان نمی گذارد آنچه در واقع او می گوید این است: اگر نمی توانم با گفتگویی خوب بر تو اثر بگذارم، با مذاکرۀ نامطبوع اثر خواهم گذاشت چون حتی بگو و مگوها بهتر است پوچی و خلأیی است که وقتی با تو هستم احساس می کنم. آنچه او هر بار می گویند این است: لطفاً به حرف من گوش بده. می خواهم آنچه را برای من اتفاق افتاده و دربارۀ آن نگرانم، با تو در میان بگذارم." در واقع پند یا نصیحت یا راه حلی نمی خواهم، فقط می خواهم حرفم را بشنوی و آنچه را می گویم درک کنی و به احساس من اهمیت دهی

ویتامین B5 مخصوص خانمها !
اين نوع ویتامین را خانمهاي محترم مصرف کنند : همسرتان را بابت آنچه می گويد تمجید کنید

به طور مثال اگر او شوخ طبع است به او بگویید: شوخ طبعی او را دوست دارید و این حالت او باعث احساس نشاط شما می گردد. اگر او اهل ریسک و خطر کردن است به او بگویید: شجاعت او را که پای هر چه بدان اعتقاد دارد می ایستد، خیلی دوست دارید. اگر او کم حرف است به او بگویید: چه شنوندۀ خوبی است و چه نفوذ آرام کننده ای بر شما دارد. اگر او پرحرف است به او بگویید که روح بخش و گرم کننده مجالس و مهمانی هاست و چقدر دوست دارید که به سخنانش گوش دهید. اگر او راستگو و درستکار است به او بگویید: چه خصیصه های زیبایی داری و شما این صفات را خیلی دوست دارید. اگر باوفاست به او بگویید: چقدر عالی است که می توان به او اعتماد کرد. به طور کلی همه چیز و هر چیزی بایستی به شیوۀ مثبت مورد توجه قرار گیرد و با تمجید تفسیر شود. هرگز شوهرتان را با مردان دیگر فامیلتان مقایسه نکنید و مثلاً نگویید که علی آقا در خانه به همسرش کمک می کند و یا برای زنش خیلی هدیه می خرد و خیلی بهتر از تو همسرداری می کند. با انتقاد کردن و مقایسه ي او با دیگران از میزان صمیمیت و نفوذ خود بر همسرتان می کاهید. به یاد داشته باشید که هیچ کس از انتقاد خوشش نمی آید حتی شما!

ویتامین A5 مخصوص آقایان !
اين نوع ویتامین را آقایان محترم مصرف کنند : شام بخرید و به خانه بیاورید

یکی از روشهایی که می توانید خانمتان را غافلگیر کنید این است که بعضی از روزها پس از آنکه به محل کارتان رفتید به همسرتان تلفن بزنید و پس از خوش و بش کردن با وی، بگوئید: عزیزم نگران تهیه شام نباش، زیرا من موقع برگشت شام می خرم و به خانه می آورم.

ویتامین B6 مخصوص خانمها !
اين نوع ویتامین را خانمهاي محترم مصرف کنند : با کاغذهای پشت چسب دار حرف خود را بزنید

این نوع کاغذهای کوچک پشت چسب دار را می توانید از فروشگاههای بزرگ یا مغازه های لوازم تحریری خریداری کنید. سپس یادداشتهای خود را در جاهایی که اصلاً احتمالش را نمی دهد بچسبانید، به طوری که وقتی صبح آمادۀ رفتن به محل کارش می شود ببینید. به طور مثال این نوشته ها را می توانید بر روی کیف دستی او، بر روی داشبرد اتومبیلش و یا روی درب یخچال و فریزر بچسبانید و در همه ي آنها بنویسید که به نظرتان او چقدر عالی و قدرتمند و دوست داشتنی است و چقدر از اینکه همسر او هستید احساس خوشحالی و شادمانی دارید و در نهايت چقدر او را دوستش داريد.
 

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

عشق چست؟

 

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  | 

قشنگ ترین پست وبلاگ

                                                          

شايد تو لحظه هاي تنهايي . درست اون زمان كه فكر ميكني به پايان رسيدي يه راه بازگشت وجود داشته باشه . يه راهي كه تا حالا چشمت بهش نخورده

صداي زجه هاي برگا زير پام اصلا اهميت نداشت. بي هدف راه ميرفتم.. نگاهش رو هيچوقت فراموش نميكنم. چند وقت از اون لحظه گذشته بود ؟ يك ساعت ولي چرا اينقدر طولاني…. سردم بود. عرق كرده بودم. ياد روز آشنايي و اولين شاخه گل افتادم بيشتر سردم شد…



ياُس و بدبختي رو با تمام وجود حس ميكردم. چي شد كه ما از هم جدا شديم؟ من كه هنوز عاشقانه ترين لحظات عمرم با اون بود. من كه هنوز حس ميكردم بدون اون تنهاترين خواهم بود.پس چي شد؟
سنگيني تاريكي رو حس ميكردم به خودم اومدم شب شده بود..چندين ساعت تو خيابونا قدم زده بودم. صورتم خيس بود ؛ به آسمان نگاه كردم مثل هميشه ساكت و آروم اثري از بارون نبود…
تو همون حال به خونه رسيدم در رو باز كردم انگار يه كسي تو وجودم فرياد كشيد زندگي تموم شد… .
هر گوشه خونه پر بود از خاطره هاي رنگين من و اون ؛ پر بود از عطر نفسهاش بي اختيار اشك ميريختم چقدر تنها شده بودم. ياد اين شعر افتادم:
سهم من اين است،
سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد،
سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است و به چيزي در غربت و پوسيدگي واصل گشتن…

كاش اون زمان كه با خشم و عصبانيت تو چشماش نگاه كردمو بهش گفتم ديگه نميخوام ببينمت زمين دهن باز ميكردو ميرفتم توش. مسخ شده بودم. با خودم فكر كردم الان داره چي كار ميكنه. يعني ميشه يه بار ديگه ببينمش؟ يه لحظه با تمام وجود دلم ميخواست الان جلوي در ميديدمش و منو صدام كنه. دلم ميخواست يه بار ديگه نوازشم كنه.
اشك ميريختم نفسم بالا نميومد رفتم رو تراس شب هم مثل من غمگين بود.
چراغهاي رابطه تاريكند،
چراغهاي رابطه تاريكند،
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد،
دلو به دريا زدم؛ گفتم الان ميرم پيشش و ازش عذر خواهي ميكنم.
به سرعت لباس پوشيدم. در رو باز كردم…

دم در واستاده بود با همون نگاه مهربون ؛ نگاهي كه با خودش هزاران راز نگفته داشت. اصلا باورم نمي شد. تو چشماش خيره شدم .چند وقت بود اين نگاه رو گم كرده بودم. هرچي بود ديگه دلم نميخواست از دست بدمشون... هردو اشك ميريختيم تا اومدم ازش عذر خواهي بكنم گفت : چشمانت همه چيز رو بهم گفت Embarassed Wink Crying or Very sad

+ نوشته شده در  87/07/16ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ساسان و سمیرا  |